تبليغاتX
همین است که هست

همین است که هست

خانه | ایمیل | آرشیو | عناوین مطالب | طراح قالب
دخترم توی وبلاگش نویسنده کوچولو مطلبی گذاشته با عنوان "کدام درس؛ کدام حیوان؟" و از این گفته که هر درسی برایش یادآور چه حیوانی است.

وقتی دیدم انشاء برایش الاغ حرف‌گوش‌کن را تداعی کرده، تعجب کردم؛ مخصوصا که خبر دارم چقدر انشاء را دوست دارد.

پرسیدم چرا الاغ حرف‌گوش‌کن؟

بلافاصله با حرص جواب داد: چون هر وقت انشاء داریم خانوممون می‌گه خب بچه‌ها دفترای انشاءتونو بذارین تو کیفتون، به جاش ریاضی دربیارین! به خاطر همین به نظر من انشاء الاغیه که به خرگوش عینکی (ریاضی) سواری می‌ده!

راستش اینها را نوشتم تا از بی‌توجهی مدارس و به کل آموزش و پرورش نسبت به درسهایی مثل انشاء و هنر انتقاد کنم و درباره عواقب این بی‌توجهی بنویسم که البته پشیمان شدم و حس کردم متن بالا کاملا واضح و مبرهن است...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 9:33  توسط سودابه فرضی پور  | 
همه چیز یه هدف و مقصودی داره، حتی دستگاه‌ها... ساعت‌ها زمان رو حساب می‌کنن و قطارها آدم‌ها رو جابه‌جا می‌کنن، همون کاری رو می‌کنن که براش ساخته شدن، شاید به خاطر همینه که از دیدن دستگاه‌های خراب اینقدر ناراحت می‌شم، چون نمی‌تونن کاری رو که براش ساخته شدن رو انجام بدن. شاید انسان‌ها هم همینطوری هستن؛ اگه هدفت رو گم کنی، مثل اینه که خراب شده باشی...

 

 دیالوگ هوگو کابری/فیلم هوگو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:33  توسط سودابه فرضی پور  | 
چند وقتی‌ست که مثل گذشته دلم چالش و تغییر و هیجان نمی‌خواهد؛ برعکس دنبال حاشیه امنم و آرامشی یکنواخت. شاید چیزی شبیه روزمرگی.

این یعنی پیر شدم، نه؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 18:8  توسط سودابه فرضی پور  | 
نوشتن کاریست کاملا جدی. خواننده‌ی متعهد نسبت به داستانی احساس مسئولیت می‌کند که نویسنده‌اش هوشمندانه، متفکرانه، جدی و مسئولانه به قصه‌اش پرداخته باشد.

منِ خواننده در صورتی که احساس کنم نویسنده کتابش را با جدیت تمام نوشته و برای آن وقت گذاشته و روی آن به خوبی فکر کرده نسبت به آن کتاب مسئولانه‌تر برخورد می‌کنم و خودم را مدیون تلاش نویسنده می‌دانم.

برای نویسنده، باید نوشتن صحنه‌های کمیک و طنز هم جدی باشد. منظور این است که ممکن است متنی ظاهر بازیگوشان‌های داشته باشد اما در صورتی که این متن موفق باشد، نشان می‌دهد که نویسنده بازیگوشانه ننوشته و برای نوشتن آن جدی وقت و انرژِی و فکر گذاشته.

مایا یا قصه آپارتمانی در خیابان کریم خان  کتاب بازیگوشانه‌ای است که نویسنده‌اش آن را بازیگوشانه نوشته. انگار نوشتن کتاب برای نویسنده جدی نبوده است.

 در حالی که قصه، قصه ی خوب و قابل قبولی‌ست، چفت و بست خوبی دارد و تعلیق مناسبی هم دارد_ که اکثر داستان‌های این روزها از آن بی‌بهره‌اند_ ، فضاها و مکان داستان دلنشین است_ ایده‌ی واحد خالی‌ای که به نوعی همه‌ی اعضای ساختمان را به هم مرتبط می‌کند، جالب و در خور تحسین است_. اکثر شخصیت‌ها خاصند، اگرچه در سطح مانده‌اند و به فراخور یک اثر بلند پرداخت نشده‌اند، با این وجود شخصیت‌هایی هستند که در ذهن می‌مانند. یا مثلا این ایده که کسی دفتر کاری داشته باشد و برای مراجعینش مشخص کند که داستان او در کدام کتاب آمده ایده‌ی بکر و تازه ای ست.  اما با همه‌ی این محاسن،  پرداخت هوشمندانه نیست و خواننده احساس می‌‌کند نوشتن این داستان برای نویسنده جدی نبوده است. همان طور که گاهی جزئیات به شدت نادیده گرفته شده اند که اگر نادیده گرفته نمی شدند چه بسا به قول نویسنده کتابی می شد ده برابر کلیدر دولت آبادی! 

نویسنده به دفعات در کتاب حسرت می‌خورد که اگر این قسمت را لو نداده بودم...، اگر این بخش را آن جا می‌آوردم...، یا حالا که به عقب برمی‌گردم می بینم آن طور  که باید به قصه نپرداخته‌ام و... !!!

و این وقتهاست که خواننده با خود می گوید: ای بابا! بازنویسی را برای همین وقتها گذاشته‌اند دیگر!  

می‌دانیم که در یک داستان، به خصوص یک رمان باید انسجام و یکدستی کار به نوعی باشد که در صورت حذف قسمتی شیرازه کار فرو بریزد، اما جاهایی باز هم نویسنده بازیگوشانه چیزهایی را در داستان آورده که در صورت حذف ضربه‌ای به داستان نمی زنند. برای مثال سگ قهوه ای پشمالویی که پله‌ها را یکی‌یکی پایین می آید.

مایا و قصه های آپارتمانی کتاب بدی نیست و خواننده را تا پایان داستان نگه می‌دارد. این کتاب به لحاظ فضا و قصه، این قابلیت و  توان را داشت که کتاب بهتر و خواندنی تری باشد؛ در صورتی که نویسنده‌اش کمی جدی‌تر و حرفه‌ای‌تر به آن می‌پرداخت.  

مایا: یا قصه آپارتمانی در خیابان کریم خان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 10:29  توسط سودابه فرضی پور  | 
«آه پدر تاجدار! هیچ چیز در این دنیا غم انگیزتر از این نیست که یک پادشاه دیگر پادشاه نباشد.»

...بعد از مدت‌ها خودت را باز یافته‌ای، اما خوش‌خیال نباش! هر لحظه ممکن است ورق برگردد. همه چیز ممکن است با یک دل‌پیچه کوچک یا چند درجه تب تغییر کند. یادت باشد که وقتی همه‌چیز به ظاهر درست است، هیچ‌چیز درست نیست و هر زمان که انفاق بدی برای تو نمی‌افتد حتما یک جای کار ایراد دارد. این است ناگزیری سرنوشتی که زندگی‌ات را رقم زده است. همان‌‌گونه که تو را یا آن زن زیبا و مغرور پیوند داد؛ تنها زنی که همواره به او عشق ورزیده‌ای و خاطرش را همیشه پاس داشته‌ای؛ حتی در زمان دربه‌دری و سرگردانی، در اوج بیماری، با نامه‌نگاری پنهانی و پیغام فرستادن‌های رازآمیز... آی زن ایلیاتی کجایی؟

...آه پدر تاجدار! فردای ضیافت، اطلاع یافتیم که تعدادی از قاشق‌ها و چنگال‌های طلا، به شکلی اسرارآمیز، ناپدید شده. باورکردنی نبود، در فیلمی که با دوربین مخفی ضبط شده بود، دیدیم که چطور مهمان‌های جلالت‌مآب ما، قاشق‌ها و چنگال‌های طلا را در جیب و کیف خود پنهان می‌کنند...

 

شاه بی شین/محمد کاظم مزینانی

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 18:46  توسط سودابه فرضی پور  | 
با نگاه پست همه چیز را می توان ننگ شمرد حتی مهر مادر به فرزند را ...

                                                                                           حکیم ارد بزرگ

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 18:27  توسط سودابه فرضی پور  | 
مامان‌ها! همیشه گله دارند که زمان زیادی را توی آشپزخانه، پای اجاق گاز می‌گذرانند تا غذای خوشمزه‌ای بپزند، کلی وقت می‌گذارند برای جا انداختن خورش و دم کردن برنج و آماده کردن سالاد و بعد همه‌ی اینها در عرض کمتر از ده دقیقه خورده می‌شود و تمام می‌شود. انگار که اصلا از اول غذایی توی سفره نبوده...

فکر می‌کنم این درد و دل خیلی از نویسنده‌ها به خصوص رمان نویس‌ها هم باشد. هر وقت کتابی را چند ساعته می‌خوانم و تمام می‌کنم، عذاب وجدان می گیرم! با خودم فکر می‌کنم چند ماه، چند سال طول کشیده که نویسنده این کتاب را بنویسد؟ چند بار بازنویسی‌اش کرده؟ چقدر قصه اش را بالا و پایین و زیر رو کرده و چقدر منتظر مجوز مانده؟ و بعد من در عرض چند ساعت حاصل این همه زحمت و تلاش و شکیبایی را خوانده‌ام؟ احساس مصرف کننده بودن بهم دست می‌دهد.

سارا سالار نازنین، کتابت را در عرض چند ساعت بلعیدم. ببخش! تقصیر خودت بود که خوشمزه پخته بودی‌ش!

احتمالا گم شده ام، کتاب راحتی است. از خواندنش لذت بردم. نثر و زبان خوب و روانی داشت. روایت، صمیمی و خودمانی و تا اندازه زیادی جسورانه بود. از لحن راوی بسیار لذت بردم. لحن زن‌های تیتیش و نازنازی را نداشت. از آن لحن‌هایی که در خیلی از رمان‌های زنانه( و حتی گاهی مردانه)ی این روزها با آن مواجه می‌شویم.

قصه‌ی کتاب هم ملموس و راحت بود. با بازی‌های زبانی و فرمی خواننده را درمانده نکرده بود و بی‌ادا و اصول قصه گفته بود.

و همین طور دغدغه های انسانی و قابل درک راوی درباره این که (آیا من خوبم؟ مادر خوبی هستم؟ زن خوبی هستم؟ لبخندم زیباست؟) و همه این شک و تردیدها در برابر شخصیت گندم که کوه اعتماد به نفس است و شاید همین است که راوی را در زندگی به شخصیتی وابسته تبدیل کرده. شخصیتی که باید همیشه به کسی چسبیده باشد شخصیتی که (وقتی که کیوان نیست زندگی ام به این شکل کج و معوج است). و احتمالا گندم است که باعث می‌شود راوی خودِ واقعی‌اش را دوست نداشته باشد و همیشه شخصیت خودش را در سایه گندم ببیند. و همین است که راوی یکباره گندم را رها می‌کند، گرچه خیال گندم رهایش نمی‌کند.

فقط، تنها سئوالی که تمام کتاب با من بود و در آخر هم پاسخی برایش پیدا نکردم این بود که: کدام تداعیِ بزرگ و جانداری باعث این یادآوری طولانی و عمیق در ذهن راوی شده است. چه شده که "امروز" بعد از سالها(به گمانم ۸ سال) راوی یاد گندم و فرید رهدار و خوابگاه و زاهدان و ... افتاده است.

اگر تنها امروز نیست که راوی از اینها یاد می‌کند و روزهای دیگر هم چنین است، آیا منطقی است که ۸ سال هر روز، هر روز به این شکل عمیق و جدی ذهن راوی درگیر این مسائل باشد؟ بعید می‌دانم. فکر می‌کنم در این صورت راوی سلامت عقلش را از دست می‌داد. خیلی بیشتر از مراجعه ساده به روانکاو البته.

و اگر امروز است، چرا امروز؟ با کدام تداعی به گذشته‌ای برگشته که در تمام ساعات روز راحتش نمی‌گذارد؟ و آن قدر با ذهن و درونش کلنجار می‌رود که به تحول می‌رسد و به اقدامی برای حل و گره گشایی.

جواب این سئوال را پیدا نکردم. اما با این وجود از کتاب بسیار بسیار لذت بردم و بی‌شک خواننده کتاب‌های بعدی این نویسنده عزیز خواهم بود.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 11:6  توسط سودابه فرضی پور  | 
تا همین یکی دو روز پیش، به شخصیت داستانی‌ای برنخورده بودم که به اندازه "پدرخوانده"، واقعی،  ملموس، همزمان منفی و دوست‌داشتنی باشد.

فکر می‌کردم چنین شخصیتی با این قدرت دیگر تکرار نمی‌شود؛ اما شد.

تروخیو(رئیس)، شاه داستان سور بز

تروخیو از آن شخصیت‌های به یادماندنی‌ست که پیداست نویسنده(یوسا) آگاهانه خصوصیات و ویژگیهایش را کنار هم چیده تا خواننده بتواند با شخصیت منفی داستان به خوبی رابطه برقرار کند و دوستش داشته باشد، برایش دل بسوزاند و ابهتش را باور کند و خواری‌اش را تحمل نکند.

تروخیو رئیس یا به نوعی شاه دومینیکن است. مردی قدرت طلب، جنایتکار و زنباره. به راحتی آدم می‌کشد و اطرافیانش را تحقیر می‌کند و هیچ هدیه‌ای را مثل دختران باکره دوست ندارد.

اما همین تروخیو یک وطن پرست واقعی‌ست. کشور را از عقب‌ماندگی نجات داده و تمام تلاشش را برای اداره آن می‌کند. به نظم و پاکیزگی و وقت‌شناسی بی‌اندازه اهمیت می‌دهد. همیشه آراسته و منظم است. هوشمند است و سیاستمدار زبده‌ایست.

این تقابل خصوصیات خوب وبد از تروخیو شخصیتی ساخته خاکستری. حالا بگیریم خاکستری تیره.

و در کنار تمام این خصوصیات ضعف و کمبودهای این شخصیت که مثل رازی است بین او و خواننده. این که تروخیو گاهی اختیار مثانه‌اش را ندارد و وقتی لکه‌ی ادرار را می‌بیند که جلوی شلوارش را تیره کرده از ترس تمسخر و از دست دادن ابهت قلبش به لرزه در می‌آید. و اینکه تروخیو در برابر دختر باکره‌ای که به قصر آورده( هدیه ی پدر دختر)؛ احساس ضعف می‌کند و نمی‌تواند کاری پیش ببرد؛ همه اینها باعث می‌شود که تروخیو یک شخصیت کامل و انسانی جلوه کند. با همه ی ضعف و قدرت ها.

ساختن و پرداختن چنین شخصیتی مسلماً آسان نیست و تنها از عهده نویسنده کاردان برمی‌آید.

خب بالاخره یوساست دیگر!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 10:19  توسط سودابه فرضی پور  | 
بعضی کتاب‌ها را که می‌خوانی و تمام می‌کنی بی‌رد خور می‌گویی «جالب نبود، خوشم نیومد!» بعد از بعضی از کتاب‌ها می گویی «هی بد نبود» و برای بعضی دیگر محکم می‌گویی « عالی بود، حرف نداشت!» اما بعضی کتابها هستند که وقتی صفحه‌ی آخر را می‌خوانی و کتاب را می‌بندی خوب نمی‌دانی که چه باید بگویی. وقتی هم کسی ازت می‌پرسد چطور بود؟ شانه‌هایت را بالا می‌اندازی و می‌گویی «نمی‌دونم»

«بهار برایم کاموا بیاور» اثر محترم مریم حسینیان، از کتاب‌های دسته آخر بود. خوب بود؟«نمی‌دونم» بد بود؟ «نمی‌دونم» دوستش داشتی؟ «نمی‌دونم» خوشت نیامد؟ «نمی‌دونم»

اگر بخواهم بگویم دوست نداشتم چطور می‌توانم آن همه تصویر و توصیف‌های قشنگ و خواندنی، زبان زیبا و پیراسته و صحنه‌های به یادماندنی و آن همه نگاه خلاقانه را نادیده بگیرم؟ نه! نمی‌توانم بگویم دوستش نداشتم، بی‌انصافی‌ست.

اما اگر بخواهم بگویم عالی بود چطور می‌توانم سردرگمی قصه و بی‌ربطی‌ها و بی‌سرانجامی بعضی از وقایع را کتمان کنم؟

مثلا این که بر سر عشق مهتاب و راننده مینی‌بوس چه آمد؟ خاله مونس و قشنگ چه کاره‌ی داستان بودند؟ اصلا برای چه آمدند و برای چه رفتند؟ چطور فصل آخر را نگار می نویسد وقتی که گنجشک شده و همراه گنجشک ها رفته؟! چطور همه‌ی زنها نسترن خانمند به شکل‌های مختلف و نسترن خانم بالاخره چه بود؟ خیال بود؟ واقعیت بود؟ معشوقه‌ی مرد بود؟ داستان با بی‌رحمی خواننده را بین کلی سئوال بی‌جواب پا درهوا می‌گذارد.

نکته ی مهم این که هر ابهام و پراکنده‌گویی و پیچیده نوشتنی بد نیست. به شرط آنکه خواننده بتواند قطعات داستان را پازل‌وار کنار هم بچیند و داستان منسجم و واحدی را بسازد و از حس کشف و شهود خود احساس لذت و غرور کند. اما اگر خود نویسنده هم جواب سئوال‌های بی‌جواب داستان را نداند و حتی هیچ تلاشی برای رفع این همه ابهام نکرده باشد، آن وقت چه؟

متوجه‌ی فضای سورئال داستان هستم،  اما این همه ابهام و عدم قطعیت را نمی توانم برای خودم توجیه کنم. کتاب از جهاتی مرا یاد پدروپارامو(اثر خوان رولفو) انداخت. اما شاید همین تشابه و قرابت بتواند باعث شود که تا حدودی این دو اثر را با هم مقایسه کنیم و به این فکر کنیم که چطور با وجود داشتن فضایی مشابه، پدروپارامو خواننده را دچار سردرگمی و بلاتکلیفی نمی کند؟

در نگاهی کلی، بهار برایم کاموا بیاور از نظر زبان خوب، توصیف ها عالی، تصویرها و صحنه پردازی‌ها بیست، اما قصه؟ قصه؟ قصه؟

مریم حسینیان عزیز بهار برایم قصه بیاور!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 13:9  توسط سودابه فرضی پور  | 
وقتی دو بچه با هم دعوا می‌کنند، معمولا هر دو نفر مقصرند. اما وقتی سه بچه با هم دعوا می‌کنند معمولا فقط یکی‌شان مقصر است و او همان کسی است که یکی از همبازی‌ها را اختصاصی فقط برای خودش می‌خواهد و تلاش می کند بین آن دو را به هم بزند و این میان سهم خودش را بردارد.

پیشنهاد می‌کنم تعمیمش دهید به بعضی از دعواهای آدم بزرگها!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 13:50  توسط سودابه فرضی پور  | 
برچسب ها
درباره من
دسته بندی موضوعی
لینکدونی
هفت اقلیم با کمی تغییر و با انگیزه تر از قبل/آیت دولتشاه
نگاهی به دیدگاه‌های ریچاردز درباره‌ی نقد ادبی (1)/مجتبی گلستانی
برای غول ادبیات آمریکای لاتین/مریم حسینیان
گفتگوی یوسف انصاری با محمود دولت آبادی درباره غلامحسین ساعدی
«من منچستریونایتد را دوست دارم»؛ دومين رمان مهدي يزداني‌خرم منتشر شد
دولتشاه با «این بازی کی تمام می‌شود؟» به جمع رمان‌نویسان پیوست
یادداشتی درباره پنجاه درجه بالای صفر/زری نعیمی/ جهان کتاب
فراخوان جشنواره اینترنتی داستان کوتاه کوتاه جنگ
چند نکته درباره نشر افق، چشمه و ادبیات عامه پسند مهوع
متن كامل گفت‌و‌گوی یوسف انصاری با روزنامۀ آرمان
مجموعه‌ی داستان فرحناز علیزاده در راه انتشار است
نگاهي به «طناب‌كشي» نوشته مجيد قيصري /روزنامه شرق
دراکولا و دیگر هیولاهای درون ما/پاراگراف
نگاهی به رمان «عقرب‌ها را زنده بگیر»/پاراگراف
حذف نشر چشمه از نمایشگاه کتاب تهران /پاراگراف
کدام درس، کدام حیوان؟/نویسنده کوچولو
نشر الکترونیک سایت اثر منتشر کرد: از دار تا بهار- مجموعه‌ شعری از پرتو نوری‌علا
پایان نظر سنجی مهر/ دشت‌های سوزان برترین رمان سال 1390 شد
جیرجیرک؛ یک رمان سیلان آگاهی؟/گاهی... آگاهی
آرایشگاه. داستانی از خالد رسول پور/پاراگراف
آرشیو پیوندهای روزانه
آرشیو
نویسندگان
دوستان
آمار و امکانات