مامانها! همیشه گله دارند که زمان زیادی را توی آشپزخانه، پای اجاق گاز میگذرانند تا غذای خوشمزهای بپزند، کلی وقت میگذارند برای جا انداختن خورش و دم کردن برنج و آماده کردن سالاد و بعد همهی اینها در عرض کمتر از ده دقیقه خورده میشود و تمام میشود. انگار که اصلا از اول غذایی توی سفره نبوده...
فکر میکنم این درد و دل خیلی از نویسندهها به خصوص رمان نویسها هم باشد. هر وقت کتابی را چند ساعته میخوانم و تمام میکنم، عذاب وجدان می گیرم! با خودم فکر میکنم چند ماه، چند سال طول کشیده که نویسنده این کتاب را بنویسد؟ چند بار بازنویسیاش کرده؟ چقدر قصه اش را بالا و پایین و زیر رو کرده و چقدر منتظر مجوز مانده؟ و بعد من در عرض چند ساعت حاصل این همه زحمت و تلاش و شکیبایی را خواندهام؟ احساس مصرف کننده بودن بهم دست میدهد.
سارا سالار نازنین، کتابت را در عرض چند ساعت بلعیدم. ببخش! تقصیر خودت بود که خوشمزه پخته بودیش!
احتمالا گم شده ام، کتاب راحتی است. از خواندنش لذت بردم. نثر و زبان خوب و روانی داشت. روایت، صمیمی و خودمانی و تا اندازه زیادی جسورانه بود. از لحن راوی بسیار لذت بردم. لحن زنهای تیتیش و نازنازی را نداشت. از آن لحنهایی که در خیلی از رمانهای زنانه( و حتی گاهی مردانه)ی این روزها با آن مواجه میشویم.
قصهی کتاب هم ملموس و راحت بود. با بازیهای زبانی و فرمی خواننده را درمانده نکرده بود و بیادا و اصول قصه گفته بود.
و همین طور دغدغه های انسانی و قابل درک راوی درباره این که (آیا من خوبم؟ مادر خوبی هستم؟ زن خوبی هستم؟ لبخندم زیباست؟) و همه این شک و تردیدها در برابر شخصیت گندم که کوه اعتماد به نفس است و شاید همین است که راوی را در زندگی به شخصیتی وابسته تبدیل کرده. شخصیتی که باید همیشه به کسی چسبیده باشد شخصیتی که (وقتی که کیوان نیست زندگی ام به این شکل کج و معوج است). و احتمالا گندم است که باعث میشود راوی خودِ واقعیاش را دوست نداشته باشد و همیشه شخصیت خودش را در سایه گندم ببیند. و همین است که راوی یکباره گندم را رها میکند، گرچه خیال گندم رهایش نمیکند.
فقط، تنها سئوالی که تمام کتاب با من بود و در آخر هم پاسخی برایش پیدا نکردم این بود که: کدام تداعیِ بزرگ و جانداری باعث این یادآوری طولانی و عمیق در ذهن راوی شده است. چه شده که "امروز" بعد از سالها(به گمانم ۸ سال) راوی یاد گندم و فرید رهدار و خوابگاه و زاهدان و ... افتاده است.
اگر تنها امروز نیست که راوی از اینها یاد میکند و روزهای دیگر هم چنین است، آیا منطقی است که ۸ سال هر روز، هر روز به این شکل عمیق و جدی ذهن راوی درگیر این مسائل باشد؟ بعید میدانم. فکر میکنم در این صورت راوی سلامت عقلش را از دست میداد. خیلی بیشتر از مراجعه ساده به روانکاو البته.
و اگر امروز است، چرا امروز؟ با کدام تداعی به گذشتهای برگشته که در تمام ساعات روز راحتش نمیگذارد؟ و آن قدر با ذهن و درونش کلنجار میرود که به تحول میرسد و به اقدامی برای حل و گره گشایی.
جواب این سئوال را پیدا نکردم. اما با این وجود از کتاب بسیار بسیار لذت بردم و بیشک خواننده کتابهای بعدی این نویسنده عزیز خواهم بود.